كودك زمزمه كرد : خدايا با من حرف بزن.
ويك چكاوك در مرغزار نغمه سر داد. اما كودك نشنيد.
او فرياد كشيد : خدايا با من حرف بزن.
صداي آسمان غرمبه آمد. اما كودك نشنيد.
او به دور و برش نگاه كرد و گفت.خدايا بگذار تو را ببينم.
ستاره اي درخشيد. اما كودك نديد
او فرياد كشيد : خدايا معجزه كن.
نوزادي چشم به جهان گشود.اما كودك نفهميد.
او از سر نا اميدي گريه سر داد و گفت :
خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم كجايي.
خدا پايين آمد و بر سر كودك دستي كشيد.
اما كودك دنبال يك پروانه كرد.
او هيچ در نيافت و از آنجا دور شد......
(( راويندرا كومار كرناني ))

