سخن نهم
خيلي وقت بود كه مصاحبه اي انجام نداده بودم...رفتم نگاهي به اسم كساني كه توي ليست
بودن تا باهاشون مصاحبه كنم بندازم كه چشمم خورد به اسم حضرت عزرائيل. ديدم كه
اسمش آخره ليسته. پيشه خودم گفتم آخه چرا؟مگه نميگن كه مرگ تولدي دوباره است؟
پس چرا ما آدما هميشه مرگ رو آخرين برنامه زندگيمون قرار مي ديم؟ چرا مرگ بايد
هميشه جاش آخر ليست زندگيمون باشه ؟
مرگ تنها برنامه ايه كه قابل پيش بيني نيست و هر لحظه ممكنه اجرا بشه..حتي من خودمم
كه الان دارم اين ها رو مي نويسم نمي دونم اصلا فرصت اين رو پيدا مي كنم كه از روي
صندليم بلند بشم يا قبل از اينكه انگشتم به كليد هاي اين كيبورد بخورهمرگ سراغم مياد..
پس گفتم چه كسي بهتر از حضرت عزرائيل....پس مصاحبه ام رو باهاش شروع مي كنم :
كلبه تنهايي : سلام به فرشته مقرب عرش خدا. لازم نيست كه من بخوام تورو رو به بقيه
معرفي كنم..چون همه انسان ها با هر دين و مذهبي شما رو ميشناسن..اما دوست دارم
خودتو رو بيشتر معرفي كنيد..
عزرائيل : من عزرائيل كه از من به عنوان فرشته مرگ و ملك الموت هم ياد مي كنن يكي
ازچهار فرشته مقرب درگاه خداوند بزرگ و متعالم.....
من زيباترين و مهربان ترين فرشته اي هستم كه خداوند آفريده و خداوند هيچ فرشته
ديگري به زيبايي من خلق نكرده....
كلبه تنهايي : شما مي گيد زيباترين فرشته خدا..پس چرا انسان ها هميشه تو رو به
عنوان فرشته اي ترسناك و غضبناك كه به آرزوها و روياهاي دنيوي اونها پايان مي ده
و جونشون رو مي گيره ميشناسن ؟
عزرائيل : اين به خاطره اينه كه انسانها از مرگ مي ترسند نه از من. آخه چرا انسانها
بايداز كسي كه فرستاده خداي مهربونشونه بترسن؟... مي دوني چرا خداوند منو ماموره
گرفتن جان انسان ها كرده ؟ چون همونطور كه گفتم من زيباترين و مهربان ترين فرشته
خدا هستم و خداوند منوپيش بنده هاش مي فرسته تا با ديدن چهره من ترس مرگ از يادشون
بره و من با مهرباني اونها رو پيشه خدا ببرم.... اگر خيلي از كساني رو كه من جونشون
رو گرفتم دوباره زنده بشن و ازشون بپرسي مرگ براشون چطوري بوده مي فهمي كه
اونها انقدر غرق زيبايي ومهربانيه من شده بودند كه اصلا متوجه اينكه مرده اند نشده اند...
كلبه تنهايي : اما اي فرشته زيباي خدا... تو براي همه انسان ها انقدر زيبايي ؟
عزرائيل : وقتي كه خدا منو مي فرسته تا جون يكي از بنده هاشو بگيرم بهم سفارش
مي كنه كه مواظب باش بنده من اذيت نشه..مواظب باش بنده من نترسه...انقدر به هنگام
گرفتن جونش با او مهرباني كن كه اين مهرباني حتي از مهرباني كه پدر و مادرش به
اون كردن هم بيشتر باشه خداوند انقدر مهربانه كه حتي به هنگام گرفتن جانه بنده هاي
گناهكارش هم اين سفارشو به من مي كنه.....
اما هرچقدر كه اون بنده پاك تر ونيكو كارتر و بهتر باشه خداوند سفارش بيشتري مي كنه
و منو با صورت زيبا تري پيشه اون مي فرسته...
كلبه تنهايي : اما انسان هاي بدكار و بد سرشت چي ؟
عزرائيل : آنها ديگه انسان نيستند.. آنها شياطيني هستند كه قلب و روحشان رو به
شيطان فروختند و بنده و غلام ابليس شده اند...اونها خداي خود رو فراموش كردن و
نور و روشنايي عشق در وجود و قلب اونها خاموش شده.. اون وقته كه من با
زشت ترين و ترسناك ترينچهره سراغ اون ها ميرم و جونشون رو به سختي مي گيرم..
هرچند خداوند انقدر بنده هاشو دوست داره كه بارها در زندگي انسانهايي كه گمراه
شده اند فرصت هاي زياد و متعددي قرار ميده تا كارهاي بدشون رو جبران كنن و
اونها هم بتونن با وجود گناهانه زيادي كه كردن به هنگامه مرگشون با خوشحالي و
سرور پيشش برن...اما واي به حال انسان هايي كه ازين فرصت ها استفاده نمي كنن...
كلبه تنهايي : پس چرا ما آدم ها از مرگ مي ترسيم ؟
عزرائيل : شما آدمها از مرگ مي ترسين چون فريفته و شيفته زيبايي هاي دنيا شده ايد..
مي ترسيد چون وابسته و دلبسته عشق هاي دنيايي تون شده ايد...چون نميتونيد از كساني
كه توي اين دنيا دوستشون داريد دل بكنيد و مرگ رو فاصله و جدايي از عشق مي دونيد...
اما نمي دونيد كه مرگ آغاز يك عشق ابديه ..عشق آسماني ..عشق مطلق به آفريدگار
مهربانتون يادتون ميره كه يكي اون بالاست كه از هر كسه ديگه اي توي جهان و
كهكشان ها شما روبيشتر دوست داره و مشتاقانه منتظر ديدار شماست....
كلبه تنهايي : يعني با مرگ مي تونيم خدا رو ببينيم؟
عزرائيل : شما انسانها در دنيا بارها خدا رو صدا ميزنين و ازش كمك مي خواين...
هميشه از خدا مي خواين كه تنهاتون نزاره و كنارتون باشه... از خدا مي خواين كه
خودشو نشونتونوبده..خداوند با مرگ شما رو صدا ميزنه تا براي هميشه بريد پيشش
و در كنارش باشيد...اما شما ازش فرار مي كنيد و از مرگ مي گريزيد...
مرگ دروازه اي به سوي آغوش خداست اما شما ازين آغوش مي ترسيد.....
كلبه تنهايي : اي فرشته مهربونه خدا...مي دونم كه الان خيلي كار داريو بايد بري.هرچند
هنوز سوالات زيادي ازت دارم..اما مي تونم ازت بخوام هر وقت خواستم بازم بياي تا
باهات حرف بزنم؟
عزرائيل : لازم نيست كه از من درخواست كني چون اين منم كه هميشه و هر لحظه ميام
سراغه شما.از طرف خدا براتون كارته دعوت ميارم تا به مهماني خدا بريد...پس اي آدمها
از فرصت هاي زندگيتون براي جبران گناهانتون بهترين استفاده رو بكنيد تا با سرافرازي و
سربلندي به مهماني خدا بريد...
امام صادق (ع) ميفرمايد :
" زمين در دست عزرائيل همانند سكه ايست كه به هر جايش بخواهد دست مي زند "
|
+| نوشته شده توسط کلبه تنهایی در یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 11:51 قبل از ظهر
|