سخن هفتم
سلام. سلام به تمام دوست هاي عزيزي كه تو اين مدت مونس و همدل من بودند و به حرف هام
گوش ميدادن. اين دفعه براتون يه عالمه حرف دارم. اين دفعه مي خوام از خودم بگم....آخه
خيلي دلم گرفته...آخه خيلي دلم شكسته...مي خوام كلي درد دل كنم....مدتيه كه دوباره يه بغضي
گلوم رو گرفته .....خيلي خستم...خيلي دلم گرفته ست.....مي دونيد, از كوچيكي با يك كلمه به
دنيا اومدم و اون هم تنهاييه...مي دونيد چرا اسمم رو گذاشتم كلبه تنهايي؟ آخه حتي اسمم هم
معني تنهايي رو ميده. توي اين تنهايي يه كلبه براي خودم ساختم...يه كلبه اي كه خودم بودم و
تنهاييم ..يه كلبه كه خودم هستم وتنهاييام .اين كلبه ي من تو يه جاي سرسبز و قشنگ, ميون
آدم هاي دوست داشتني هست....توي اين كلبه من هيچ كسي نبود...هيچ محرمي نبود..به خاطر
همين.... تمام حرف هاي دلمو روي كاغذ مي نوشتم و مي زدم به ديواركلبه ام.. از بهترين
لحظات زندگيم عكس مي گرفتم و ميذاشتم روي طاقچه...اما نمي دونم چرا هيچكس در اين كلبه
رو باز نمي كرد و نمي اومد تو...هركسي ميومد تنها بيرون كلبه واي ميستاد و سرسبزي و
زيبايي هاي اطراف اون رو نگاه مي كرد اما هيچكدومشون نمي خواستن وارد اين كلبه بشن
و بدون اينكه بيان تو در مورد اين كلبه نظر مي دادن .....
هميشه توي اين كلبه جاي يه نفر كه بتونم نوشته هاي رو ديوارمو كه همون حرف هاي دلم
هست رو نشونش بدم خالي بود....سال ها گذشت تا تونستم كساني رو پيدا كنم كه پا به كلبه
من بزارن و ديوار نوشته هاي من رو بخونن.....كسايي كه باعث شدن خيلي احساس تنهايي
كمتري كنم......كسايي كه خيلي از تنهايي هاي من رو پر كردن....اما باز هم تنها هستم...چون
كه مي دونم همه اون هايي كه وارد كلبه ام شدن يه روزي بايد ازينجا برن و نمي تونن براي
هميشه پيشم بمونن...چون كه مي دونم اون ها نميتونن براي هميشه مال من باشن و پيشم
بمونن.احساس تنهايي مي كنم چون باز نمي تونم خيلي از حرف هايي رو كه نوشتم و زدم
رو ديوار كلبم به اون ها نشون بدم....چون مي ترسم كه منو نفهمن....احساس تنهايي مي كنم
چون اون هايي رو كه خيلي دوستشون دارم خيلي از حرف هاي رو ديوار كلبه ام رو نخوندن..
.چون همه اون ها همون جوري كه خودشون دوست دارن رو من و حرف هام قضاوت ميكنن..
آخه مي دونيد, من يه آدمي هستم كه توي چند دنياي مختلف زندگي مي كنم...توي هر كدوم ازين
دنياها, آدمهاي اطرافم هر كدوم يه جور منو ميشناسن....يه دنيا دارم كه توي اون اطرافيان
و خونوادم ( به قول خودموه فك و فاميل ) يه جور منوتصور ميكنن....در مقابلش توي يه دنياي
ديگه زندگي ميكنم كه توي اون دوست ها م قرار دارن و 180 درجه با دنياي قبليم فرق داره
جوري كه اگه هر كدوم ازين آدمها منو توي اون يكي دنيا ببينه كلي تعجب ميكنه .ويه دنياي
ديگه دارم كه فقط كساني كه محرم اسرار و سنگ صبورم شدن تونستن اون روببينن....
منظورم همون هايي هست كه وارد كلبم شدن....اما يه دنياي ديگه هم مونده و اون دنيايي
كه فقط خودم توي اون زندگي مي كنم ..تنها دنيايي كه مي تونم خودم باشم و نتونستم اون
رو به كسي نشون بدم...دنيايي كه فقط يك نفر توي اون هست و اون خداست...خيلي دلم
مي خواد همه آدم ها منو تو همون دنيايي ببينن كه خودم هستم...دلم مي خواد خودم باشم...
همونجوري كه هستم منو بشناسن اما همه منو همون طوري ديدن كه خودشون مي خواستن
و فكر ميكردن...
اما تنها يك جا رو پيدا كردم كه تونستم همون جوري كه هستم خودمو نشون بدم...جايي كه
بتونم تمام حرف هاي دلموبزنم بدون اينكه بترسم ياخجالت بكشم...مي دونيد اونجا كجاست؟
درسته,همين صفحات وبلاگ ....اين وبلاگ همون ديوار كلبه منه...تنها جايي كه ميتونم اونطور
كه هستم زندگي كنم..وقتي ديدم توي اين وبلاگ ها آدم هايي دور هم جمع ميشن كه راحت
احساستشون رو بيان مي كنم و حرف دلشون رو ميزنن ,آدم هايي كه خيلي هاشون همديگر
رو نميشناسن اما همديگر رو درك مي كنن, تصميم گرفتم كه وبلاگ بزنم....و البته اين رو
فقط مديون يك نفر هستم كه نتونستم اون رو مال خودم كنم اما به خاطر اون عشق رو ياد گرفتم
, كسي كه معني عشق رو به من ياد داد. كسي كه دلم مي خواست هميشه توي كلبه ام باقي بمونه
و با هم روي ديوار اين كلبه بنويسيم....اما ...
نمي دونم الان درست كجاست و داره چي كار ميكنه, اما دلم مي خواد هر جا كه باشه خوشبخت
باشه..چون كه عشق رو ازاون ياد گرفتم....چون باعث شد كه توي عشقش خدا رو پيدا كنم و
بيشتر ببينمش....و اين بزرگترين گنجه منه....حتي اون منو با وبلاگ نويس آشنا كرد..
اما حالا ديگه خيلي خسته شدم....خيلي چيزها ديگه تحملش برام سخت شده...داغون تر از اونيم
كه فكرشو بكنيد...ديگه خسته شدم از نگاه هاي اطرافم....از رفتار ها...از حرف ها.....
خسته شدم و خيلي سخته برام كه عزيزترين و بهترين آدم هاي زندگيم يعني پدر و مادرم هنوز
نتونستن منو اونطور كه هستم بشناسن....چونكه هنوز باورشون نشده كه من فرق كردم و
بزرگ شدم....ديگه نگم از اطرافيان ديگه....خيلي سخته برام كه نزديكترين دوستانم نمي تونن
منو باور كنن و هر جور كه دوست دارن رو من قضاوت ميكنن...هر وقت ميگم تنهام به قول
خودشون ميگن " تنهايي البته با چند نفر'' . خيلي دلم ميشكنه وقتي ميبينم منو يه آدمي ميبينن
كه به قول معروف هم از آخور ميخوره هم از توبره...آخه اونها كه نمي دونن چه خبره...
وقتي يك نفر رو مثل خواهرت دوست داري طوري نگاهت ميكنن كه انگار بزرگترين دروغ
دنيا رو گفتي و به چشم يه آدم خوش گذرون ميبيننت...اما اونها كه نمي دونن...
احساس ميكنم كه يك مترسكم. يه مترسكي كه فقط اون رو براي پروندن كلاغ ها مي خوان..
خيلي دلم ميگيري وقتي احساس مي كنم كسي منو فقط به خاطر تنهايي خودش مي خواد اما
وقتي خودم تنها شدم و بهش نياز داشتم بهم توجه نكنه البته بدون اينكه خودش بدونه و بخواد
عمدا اين كار رو بكنه...نه اينكه بگم تنهام ميزاره...نه, توقع من يه كم زياده....خيلي وقت ها
شده كه يك نگاه از كسي كه برام عزيزه دلم رو شكسته...خيلي وقت ها شده كه يك لبخند
تحقيرم كرده...همه نگاه ها برام سنگين شده...خيلي زود از خيلي حرف ها و نگاه ها دلم
ميشكنه و به دل مي گيرم اما بروي خودم نميارم..اينكه نزديكانم جوري منو تصور ميكنم كه
نيستم آزارم ميده, البته بازم ميگم هيچ كدام ازين ها عمدي نبوده..درد من از اينه كه اين
رفتار ها رو از كساني مي بينم كه خيلي دوستشون دارم....نمي خوام هيچوقت در مورد من
فكر بد كنن.. هيچوقت نمي تونم با آدم ها همونطوري رفتار كنم كه اونها با من رفتار ميكنن...
هميشه غصه هام رو توي خودم ميريزم ومجالبه كه هميشه طوري رفتار ميكنم كه انگار هيچيم
نيست...يه آدم شادو شنگول...اما درونش پر از تنهايي و دل شكستگيه
اين اواخر كه ديگه غم و غصه ام هزار برابر شده..نمي تونم تحمل كنم كسي رو كه مثل برادرم
هست و يه دنيا برام عزيزه, كسي كه برام يه جور اسطوره خوبي و پاكي و عشق به خدا بوده ,
طوري عاشق شده كه داره خودش رو فراموش مي كنه یعنی می ترسم که اینطور باشه ..
می دونم که داره چه دردی میکشه...سختر از اون اينكه نمي تونم ببينم كسي رو
كه مثل خواهرم دوستش دارم و تنها تكيه گاه منه, كسي كه حاضرم حتي جونم رو هم براش بدم,
انقدر داره تو عشقش غرق ميشه كه نمي دونم آخرش به كجا ميرسه...تو اين مدت همش دارم به
اين دوتا فكر مي كنم...چيزهايي فهميدم كه خوردم كرده...چون نمي تونم باور كنم
امیدوارم که آخرش خوش باشه چون نمیدونم اگه نشه چه بلایی ممکنه سرشون بیاد..
چند روز پيش بود كه از همين كسي كه ميگم مثل خواهرمه جداشدم و داشتم برمي گشتم...خيلي
خوشحال بود چون به كسي كه دوستش داشته رسيده بود....منم خوشحال بودم ...خيلي دلم
مي خواست اين دو تا بهم برسن... از يك طرف خوشحال بودم اما از طرف ديگه دلم گرفت..
.مي ترسيدم كسي كه تو اين مدت تكيه گاه و سنگ صبورم بوده از دست بدم....مي ترسيدم
ديگه پيشم نمونه و ديگه مثل قبل بهم توجه نكنه..آخه خيلي دوستش دارم...بعد از خدا مونس
تنهايي هاي من اونه...چند ساعت بعد كه تو دانشگاه ازش جدا شدم..نمي دونم يه دفعه چم شد.
..همينطوري كه تو خيابون راه مي رفتم.. اشك مي ريختم ..البته بار اولم نيست...
هر وقت كه احساس دلتنگي و تنهايي مي كنم اينطوري ميشم
بيشتر از هر موقع ديگه احساس تنهايي مي كردم...شانس آوردم دوروبرم هيچكس نبود وگرنه
همه فكر مي كردم ديوونم....تو تمام مسير راه با خدا حرف مي زدم... سر نماز بودم و نشستم
كلي با خدا حرف زدم ... از خدا خواستم كه حتي اگر بدترين بنده رو ي زمين شدم..اگه حتي خود
شيطانم كه شدم منو تنها نزاره...آخه اگه خدارو هم از دست بدم كه ديگه هيچم...خدا تنها كسيه كه
مي دونم واقعا دوستم داره و هيچوقت تنهام نمي زاره....چون مي دونم خدا حتما حكمتي داشته كه
منو تنها آفريده.....بزرگترين چيزي كه تو تنهاييم فهميدم اينه كه هر چي تنهاتر شدم بيشتر به
خدا نزديك شدم.....بيشتر حسش مي كنم....البته اين شب هاي قدر خيلي آرومترم كرده...
توي كلبه من و دنياي اصلي من, دوتا چيز بيشتر پيدا نميشه...خدا و عشق...چون فكر ميكنم
كه همين دوتا براي يك دنيا كافيه ...همين دوتا تنها راز تنهايي منن...
