اين اولين باريه كه مي خوام احساس و عقايدم رو نسبت به چيزايي كه خيلي باورشون دارم اما هميشه توي قلبم براي خودم حبسشون كرده بودم از قلبم بيرون بريزم.حبسشون كرده بودم چون كهبا خودم مي گفتم كه آيا كسي پيدا ميشه كه اون ها رو همون طوري كه خودم باورشون دارم باور كنه يا نه. نميگم نبوده اما نتونستم بگم.به خاطر همين اون هارو توي صندوقچه قلبم نگه داشتم و قفل كردم . اما اينجا روي اين صفحات وبلاگ, به نظرم تنها جايي اومد كه مي تونم اون قفل رو باز كنم چرا كه " قلبم را نياز بيشتريست تا برون ريزم تمام درد هايم, هر چند كه دل سفره نيست , محرم كجاست؟ "
فكر مي كنم اينجا ميتونه جايي باشه كه آدم ها ميتونن به هم نزديكتر شن, به باورهاشون,به احساساتشون...
حالا مي خوام لا به لاي اين صفحات , كساني رو پيدا كنم كه باورم كنند, باورشان كنم , و باور كنيم
سخن اول
اول از كسي شروع مي كنم كه با اينكه هميشه اول است اما چقدر دير به او مي رسيم...خدا...
وقتي به دنيا مياييم اولين چيزي كه توي گوش ما مي خونن اسم خداست, وقتي كه بچه هستيم اولين چيزي رو كه مارو باهاش آشنا مي كنن و بهمون ياد ميدن, خداست. وقتي كوچيك هستيم بهمون ميگن خدا مهربونه, خدا حرف بچه ها رو گوش ميده.وچه راست ميگن, آخه قلب بچه ها پاكه, ساده ست. اما خدا صداي همه رو ميشنوه , به همشون هم جواب ميده اما اين ماييم كه ديگه اون قلب پاك و ساده مون رو نداريم كه بتونيم صداش رو بشنويم.
چرا هميشه اسم خدا رو مي بريم اما نمي بينيمش؟ چرا مي دونيم وجود داره اما وجودشو در كنارمون احساس نمي كنيم؟ وقتي كه به يادش مي افتيم, اونم وقت دلتنگي ها و غم ها مون, اگه چيزي ازش خواستيم, اگه بهمون داد كه زود فراموشش مي كنيم و اگر هم نداد كه بعضي هامون ميگيم خدا دوستمون نداره, بعضي ها ميگن صدامون رو نميشنوه, بعضي ها هم ميگن ما اون قدر گناه كرديم كه خدا اصلا نگاهمون نمي كنه, اما چرا نبايد بگيم كه خدا اونقدر مارو دوست داره كه هنوز هم يادشو توي ما زنده نگه داشته تا بازم به يادش بياريمو بريم سراغش, چون كه ميگن بزرگترين بلاي خدا براي آدمها اينه كه ياد و خاطرش رو از ذهن اون ها پاك ميكنه.
اكثر ماها حتما توي روياهامون آرزو داشتيم كه يك غول چراغ جادو داشته باشيم تا هر وقت اون چراغ رو لمس كنيم آقا غوله بيرون بياد و همه آرزوهامون رو براورده كنه. اما چرا تاحالا فكر نكرديم كه خدا همون غول چراغ جادوي ماست با اين تفاوت كه هميشه كنارمونه, فقط كافيه قلبمون رو كه همون چراغ جادوي ماست لمس كنيم , اون وقت مي بينيمش. چه كسي غير از خدا مي تونه آرزو هاي مارو برآورده كنه؟ چرا ما ميگيم هيچ قدرتي بالاتر از قدرت خدا نيست اما نمي خوايم اين قدرت رو دركش كنيم.
وقتي از پدر و مادرمون يا يه دوست نزديك مي خوايم كه كاري برامون انجانم بده, بهش اعتماد داريم و خيالمون راحته كه اون كار رو مي كنه,اما چرا اين اعتماد رو به خدا نداشته باشيم...مگه
ما نمي گيم خدابي نيازه , پس چرا نبايد هر چيزي رو كه بخوايم بهمون بده؟ چرا چون به يقين نرسيديم.
خودمون رو بزاريم جاي همون كودك, وقتي اون كودك گريه ميكنه چه دليلي داره كه مادر جواب بچه اش رو نده و نيازش رو برطرف نكنه؟ مگه هيچ مادري پيدا ميشه كه گريه فرزندش رو تحمل كنه و محلش نذاره؟
ما همه , همون كودك هاي خدا هستيم.مگه ميشه جوابمون رو نده. يه لحظه فكر كنيد, چه دليلي داره خدا كاري رو كه ازش خواستيم برامون انجام نده؟ ...چون گناه زياد كرديم؟ چون بعضي ها فكر ميكنن كه خدا فقط مال آدم هاي خوبه؟ چون بعضي ها فكر ميكنن چون اهل نماز و عبادت نيستن خدا باهاشون قهره؟....نه....باور كنيد كه اينها نيست.... به خاطر اينه كه فكر مي كنيم كه ممكنه انجام بده و ممكنه انجام نده اما اطمينان نداريم كه حتما اين كار رو ميكنه.
وقتي كه ما معتقديم كه قدرتي بالاتر از خدا نيست, وقتي كه مي دونيم مهربون تر از اون نيست, پس بايد مطمئن باشيم و اعتماد مطلق داشته باشيم كه حتما چيزي رو كه مي خوايم بهمون ميده, چون خدا هرگز اون هايي رو كه بهش اعتماد كرده اند رو نا اميد نمي كنه حتي گناه كارترينشون رو. وقتي اين باور رو واين اعتماد رو داشته باشيم كه به كسي تكيه كرديم كه هيچ كس نمي تونه جلوي خواسته اش رو بگيره , اون وقته كه حتي اگر به اون چيزي كه مي خوايم نرسيم , باز مي بينيم كه چيزي رواز دست نداديم , نشكسته ايم و به آخر خط نرسيده ايم و اين اطمينان هست كه باعث ميشه ما حكمت اون رو از نرسيدن به اونچه كه به دنبالش بوديم درك كنيم. گرچه حتما ناراحت مي شويم چون نرسيدن به اون چيزايي كه دوستشون داريم خيلي سخته اما يادمون هست كه كسي رو پيدا كرديم كه....كه خدا همه چيز است...كه خدا همه كس است...كه خدا عشق است...چونكه راهي رو كه همه ما براي رسيدن به هدف هامون طي مي كنيم در اصل راهيست براي رسيدن به او تا ببينيمش.
اينهايي كه گفتم چيزايي كه همه ما مي دونيم اما هيچ وقت به عمق اون نگاه نكرديم. ولي هنوز خيلي راه مونده كه بهش برسيم و اونقدر به خود خدا نزديك بشيم كه دستشو رو توي دستامون بگيريم. پس بياييد تا بهم كمك كنيم تا بيشتر بشناسيمش و ببينيمش و دستش رو بگيريم.
تو يكي از كتاب ها چيزي رو خوندم كه خيلي به چيز هايي كه باورشون كرده بودم نزديك بود حتي محكمترش هم كرد. شايد كتاب " اصول كافي " رو خونده باشيد. توي اون حرف هايي رو نوشته بود كه خدا به حضرت موسي زده بود. خيلي دوستش دارم و هميشه اون رو با خودم دارم و وقتي مي خونمش خيلي احساس خوبي دارم , دوست دارم شما هم اون رو بخونيد. اول به حرف هاي خدا گوش كنيد, بعد چشمها تون رو ببنديد و چراغ جادوتون رو لمس كنيد( قلبتون, همون جايي كه خدا هست( و چيزي رو كه مي خوايد ازش طلب كنيد, وقتي چشم باز كنيد حتما خدارو مي بينيد ,مطمئن باشيد.
(( خداوند تبارك و تعالي مي فرمايد : به عزت و جلال و بزرگواري و رفعتم سوگند كه آرزوي هر كس را كه به غير من اميد بندد به نوميدي قطع كنم. او در گرفتاري ها به غير من آرزو مي بندد در صورتيكه گرفتاري ها به دست من است؟ و به غير من اميدوار مي شود و در فكر خود در خانه جز مرا مي كوبد؟ با آنكه كليد همه درهاي بسته نزد من است و در خانه من براي كسيكه مرا بخواند باز است.
كيست كه در گرفتاري ها به من اميد بسته و من اميدش را قطع كرده باشم؟ كيست كه در كارهاي بزرگش به من اميدوار گشته و من اميدش را از خود بريده باشم؟
من آرزوهاي بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهداري من راضي نگشتند و آسمان هايم را از كسانيكه از تسبيحم خسته نشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه در هاي ميان من و بندگانم را نبندند, ولي آنها به قول من اعتماد نكردند. مگر بنده نمي داند كه چون حادثه اي از حوادث من او را بكوبد كسي جز به اذن من آنرا از او بر ندارد. پس چرا از من روي گردانست. من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به اومي دهم , سپس آن را از او مي گيرم و او برگشتنش را از من نمي خواهد و از غير من مي خواهد؟ او درباره من فكر مي كند كه ابتدا و پيش از خواستن او عطا مي كنم ولي چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمي گويم ؟
مگر من بخيلم كه بنده ام مرا بخيل مي داند؟ مگر هر جود و كرمي از من نيست؟ مگر عفو و رحمت دست من نيست؟ مگر من محل آرزوها نيستم؟اگر همه اهل آسمانها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدواري دهم , به قدر مورچه اي از ملكم كاسته نشود. چگونه كاسته شود از ملكي كه سرپرست آن هستم؟ پس بدا به حال آنها كه از رحمتم نوميدند و بدا به حال آنها كه نافرمانيم كنند و از من پروا نكنند.))